گريستن...

گريستم همه آن شب را

گريسته بودم همه آن شب را هيچكس نفهميد...

گريسته بودم همه بهار امسال را و هيچكس نفهميد

هنوز هم خنده هاي اجباري كردن را خوب را بلدم…

هنوز هم خوب بلدم همه سختيها را تنهايي به دوش بكشم…

هنوز هم سكوت كردن و فراموش كردن را خوب بلدم…

فكر مي كردم جاي امن گريستنم باشي!

فقط فكر مي كردم!

مي تواني! مي تواني كه گريستنهاي مرا به تمسخرت بيازراي

هرگز از گريستنهايم شرمگين نبودم!

هنوز هم احساسهاي انساني دارم ، هنوز هم دنيا هرچه كرد ،

هنوز هم هرچه سنگ ها را نگاه كردم و سنگ خوردم

سنگ نشده ام

…هنوز انسانم!

من گريستم ، در سكوتي تلخ،

براي اينكه تو بخندي ، هميشه پنهاني گريستم!

براي اينكه همه بخندند ، گريسته ام

اما ياد گرفتم ديگر هرگز پيش چشمان تو نگريم…تو يادم دادي…

نه! از گريستنهايم با تو نخواهم گفت…

هنوز هم بلدم گريستنهايم را با بالشم تقسيم كنم و او نيز همپاي من

بر تمامي دلشكستگيهايم مي گريد و مسخره ام نمي كند!

و ديوارهاي اتاقم هنوز هم دوستاني خوبند!

مي شنوند، بي آنكه محكومم كنند،

بي آنكه بپرسند،بي آنكه مرا و دستهايم را به تمسخر خويش بلرزانند و

هميشه از اينكه هنوز انسانم لبخند مي زنند

گريستن! آري! دردي را درمان نبوده است!هرگز!

من به دنبال درمان دردها نيستم

…تسكيني كافي است…

آري! گريستن مسكني بي ضرر است!

گريستم همه آن شب را

…هيچكس نفهميد…من گفتم،تو دانستي…ديگر نخواهي دانست!…هنوز انسانم و همين كافي است! هنوز انسانم…

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بانو را ديدم سلام بانو بودنهايم را مي رسانم!!

و مي گويم دوستش دارم هرچه كه باشد و

اگر بخواهد حسودي كند براي هميشه مي روم!

مي روم و ديگر پيدا نمي شوم!

اصلا دلم مي خواهد بروم يكجا فقط خودم باشم و خودم!

بي او حتي!

دلم براي خودم تنگ شده است

…دوباره هواي آن خود خندانم را كرده ام…

خود بازيگوش و پر انرژي ام را!

چپ چپ نگاه مي كني؟ غر مي زنم؟ گريه مي كنم؟ زيادي؟

باشد! يادم مي ماند كه اينها هم زياديش تمسخر دارد!

زيادي كه حساس باشي و بگريي و نگاه كني و اعتراض كني ،

مسخره ات مي كنند! اصلا زيادي كه انسان باشي ، عجيبي!

ديوانه اي! موجودي از كره اي ديگري! اين جمله ها را زياد شنيده ام!

آن روزهايي كه كنار خيابان مي نشستم و

با دختركان گلفروش خياباني حرف مي زدم،

آنروزها كه همه آدامسهاي اين فرشته كوچولوها را مي خريدم و

لباسشان را درست مي كردم و از كيفم دستمال در مي آوردم و

صورت و دستهاشان را تميز مي كردم و

تا خانه مي گريستم،

آن روزها كه همه اين فرشته كوچولوهاي چهارراه هاي مسيرمان ،

مرا مي شناختند و از چند فرسخي سلام مي دادند و

از ترس اينكه دعوايشان كنم خودشان را مرتب مي كردند و

يك شاخه گل مجاني مهمانم

مي كردند و من هميشه برايشان مي گريستم ،

آن روزها كه در سرماي زمستان روي عروسكهايم را مي انداختم و

زير سرشان بالش مي گذاشتم!،

آن روزها زياد اين جمله ها را شنيدم!

زياد مسخره ام كردند و

من ياد گرفتم انسان بودنم را از آنها و از همه مخفي كنم،

آن روزها بايد اينها را هم مي فهميدم! بايد بهتر ياد مي گرفتم!

اما هرگز از انسان بودنم نه شرمگينم نه هراسي دارم!

پنهان اگر كردم، هراسم از ديدن انسان نبودنها بوده و هست

مسخره ام مي كنند؟!!؟!

باشد! يادم مي ماند! يادم مي ماند

اشكال من اين است كه مي خواهم دنيا و همه انسانها را اصلاح كنم!

بايد خودم اصلاح مي شدم! بايد خودم اصلاح بشوم!

هنوز انسانم و خواهم بود

 هنوز هم عاشق مهرباني خالصانه اين كودكان مظلوم و معصومم،

هنوز هم نفرت از آدمها را در چشمهاشان مي خوانم،

هنوز هم احساس مي كنم كه در دستان ما ،در لباسهامان ، در ماشينهاي مدل بالا،

به دنبال سهمشان هستند، از اين دستها خوششان نمي آيد،

هنوز هم مي دانم در دستان ما به دنبال حقشان هستند،

هنوز هم اين جمله ام را در خيابانها تكرار مي كنم و گريه ام مي گيرد:

 اينجا ايران است، سرزمين من! سرزمين هزاران كودك خياباني

يادم مي ماند…اما هنوز انسانم!

براي او ، براي همه كس…

چي شد بانو جان كه حرف به اينجا كشيد؟! ها! يادم آمد!

او گريستنهايم را مسخره كرده بود! يادم مي ماند…

بانو را ديدم مي پرسم كجاي كارم اشتباه بوده است؟! من كجا اشتباه كرده بودم؟!

بانو حتما مي داند!

و تو مي داني، مي داني كه اينها حقيقت من هستند…

و مهم بود كه تو بخواني عزيز، تو بداني…

بانو جان حالا ديگر بيا با هم بخنديم!

به ريش همه آنها که انسانيت را فراموش می کنند! به اينهمه غر غر من!

اصلا بيا به خودمان بخنديم! به ياد روزهای خوب...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تلخي نوشته ام را ببخشاييد.وقتي همه چيز را اينجا، با شما قسمت مي كنم ، سبك مي شوم.اما مي خواهم كه شما هم ، همه چيز را همينجا جا بگذاريد…با من بخنديد كه خنده هاتان زمانه هلاهلمان را لبريز عسل كند…حالا كه گفتم حالا كه حرف زدم ، خوب خوبم…بخنديد…نوشتم كه بماند ، نوشتم كه تقسيم بشود…قول مي دهم براي جبران اين تلخي، زودتر متن جديد بگذارم…

ا.آ

از همه دوستانی که کامنت می گذارند ممنونم..حضورتان را دوست دارم...بسيار...باشيد همواره و پياپی...

 

/ 25 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مريم!

سلام گلم ! چرا آخه انقده اينجورکی ؟ :( شايد بتونم با لب خندون برم ... اما ديگه پرررررررر ندارم :( ولی عيبی نداره ... همين قده که مينويسی و بعد آروم ميشی عاليه ! خيلی خوبه که خودت دواتو پيدا کردی ! هميشه بنويس ! از طرف منم اين نوشتت رو تو نوشته هات ثبت کن که هر جاشو خوندم مثل دنيای خودم بود ! البته ببخشيدا که تو احساست از قلمت دارم دزدی ميکنم !‌خوب چيکار کنم ... همه ش مثل حرفای خودم بود !‌‌‌‌‌ جز اونجايی که گفتی پيش همه ی دخترای سر چهار راها وای می ايستادی ... آخه من اصلا از اين چهارراها سر راهم نيست ! و از اون دخترکا ! بهم پی ام هم بدی شاد ميشم !‌البته اگه وقت کردی ! به اون جديده هم بده لطفا ! خوش باشی! شاد و خرم !

zeinab

چرا گريه ؟ عزيزم هميشه بخند .. سعی کن به بدی هام يه جورايی لبخند بزنی...دنيا دو روزه هيشکی از فرداش خبر نداره... نبينم يه بارم از گريستن بنويسی ها دلم می گيره): ....موفق باشی عزيز(: .

آرويــــــــن

سلام...متن ۱+۶ رو ويرايش و در بلاگم قرار دادم اگر از مطلب سيزده بدر خوشت اومده به اين نوشته هم سری بزن ... وقت خوش و به اميد ديدار .

BFB

سلام دوست عزيز وبلاگت عاليه به من هم سر بزن موفق باشی

محمد

سلام...چه می شه گفت...فقط می تونم بگم قدر اين دل پاک و آسمونيتو بدون...شاد باشی.

BFB

سلام دوست خوبم . مطالب جالبيه ولی چرا گريستن.اگه چيزی درباره رازشب داری حتما واسه من بفرست.منتظرتم.موفق باشی

ناصر و نادر

سلام...شايد کسی را که با او خنديده‌ای فراموش کنی، اما کسی را که با او گريسته‌ای هرگز از ياد نخواهی برد...موفق باشی..

MOHAMMAD

می خوام گريه کنم ... زار زار .. همين

keyvan

دلم ميخواد هميشه شاد باشی و لبت خندون حتی در مشکلات و ناراحتی پس بخند تا دنيا بهت بخنده (هر چند که در زمان دلتنگی هيچ چيز به اندازه گريه تاثير نداره......ای خدا....................................)