باران!

گذاشتم باران بيايد و جانم را بشوراند...

چقدر دلم برای باران تنگ شده بود!

تو می توانی که باران باشی و بر من بباری!

تو قادری که برای تن خسته من تازيانه شادمانی باشی

تو توانايی اين را داری که به خنده های من جانی دوباره ببخشی

تو می توانی که باشی!

نه! تو بايد باشی!!

شايد دير زمانی بگذرد و باران نيايد اما

روزی خواهد باريد...

حيف که تو نخواستی...

باشد! ديگر هيچ کس از خواب عصر هر روزت بيدارت نخواهد کرد

و نخواهد گفت: بيداری عزيزم؟

ايمان داشته باش که هيچکس چونان من

با تو نخواهد بود

من دردهای تو را می شناختم

من ، با تو می زيستم ،با هر آنچه که داشتی يا نه

ديگر هيچکس انتهای آن دفتر را که می دانم هنوز داری

برايت نخواهد نوشت

چون تو می خواهی!

من قادر نبودم ...تو قادری...

ديگر چه اهميت دارد؟

من ديگر آن من هميشه نيستم...

کسی ديگر شده ام...

من شايد که تاوان مهربانيهايم را دادم

و تو شايد ...شايد بهای سکوتت را...

تو گذاشتی که با چشمان رنگيش

که ديگر برايم خالی از هر فروغ است

خانه اينهمه سالهامان را بريزاند

تو سکوت کردی...سکوتت را شايد که تاب آوردم

با باور تو چه کنم؟ 

به اهورامزدا سوگند دروغ می گويد...باور نکن!

به خاطر اينهمه سال خاطره باور نکن...

چقدر دلم برای باران تنگ شده بود

من پا به پای آسمان گريستم ، اما بی صدا...

به من نگاه کن! به من که دختر رويايی آن روزهايت بودم...

گذاشتم باران بيايد و جانم را بشوراند...

ا.آ

 

 

/ 16 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
علي

سلام الميرا خانم....خيلی قشنگ می نويسی...البته اونايی رو که خوندم رو می گم...وقت ندارم همشو الان بخونم..با اجازتون بعدا می خونمشون....ولی مطمئنم که قشنگ بايد باشن...خوشحال ميشم که به وبلاگ من هم سر بزنی....آپديت کردی خبرم کن بهت سر بزنم

محمد

الميرای عزيز سلام ... وبلاگ بی نظيری داری .... خوشحال می شم پيش منم بيای ....

hasty

shisheie panjare ra baran shost az dele man ama che kasy naghsh to ra khahad shost

Ali_همسفر عشق

تنها ترين آواره ي اين جــــــــــــاده بودم/ آن شب كه از چشم غزل افتــــاده بودم/ آن شب دعا كردم كه برگردي از اين راه/ با دستهاي خــــــــالي ام آمـــــاده بودم/ تنها سلامي كــــــردي و رفتي ولي من/ من تــــا ابـد در پاي آن اســـــتاده بودم/ اين جا براي گفتن يك حـــــــــــرف هرگز/ پيش كسي حتا لبي نگشـــــــاده بودم/ من با غزل گفتم تو مي آيي ولي بـــــاز/ در گير اين انديشه هاي ســـــــاده بودم/ * وقتي نگاهت بوي عشقي تـازه مي داد/ من كفــتـــــــــرانم را زدل پـَــر داده بودم///.سلام..خوبی..حالتون که ایشالا خوبه..همسفر عشق اپدیت شد..نوشته های قشنگتونو حتما در وب خواهیم دید..موفق باشید و شاد..یا حق

*شريف*

بگذار باران بيايد . بگذار بی دريغ ببارد ..... شايد....

mohammad

سلام .از من ناراحتين .من که معذرت خواهی کردم . در هر صورت موفق باشی .يا حق

mohammad

ممنونم که سر زدين . با اين حال بازم معذرت می خوام .نظرت در مورد تبادل لينک چيه ؟ اگه اجازه بدی لينک بدم //

مهدي

من ديگر آن من هميشه نيستم.../به ما هم سر بزن

حسن علیشیری

ديگر تمام شد! ستاره به گل نشست!/ قلبم ترک ترک شد و با بغض تو شکست!/ دستی مرا به دست سياهی سپرد و رفت!/ پايی مرا به کشور انده برد و رفت!/ تنهای بزرگ شد و جاودانه شد!/ بغض غريب رفتن تو اين ترانه شد!...(ح.ع)

اميد

الميراي عزيز سلام، وبلاگ جالبي داريد. منتظر حضور سبزت هستم با آرزوي شادكاميتان........... ارادتمند